برای این مطلب مجبورم مقدمه ای بنویسم من دوران خدمت سربازی را در بخش عقیدتی سیاسی خدمات درمانی وزارت دفاع بودم واواخر خدمت نیز بنا به درخواستی که داده بودم با استخدام من موافقت شده بود وفکر نمیکردم تحت تاثیر مسایل عاطفی وخانوادگی برگردم اردبیل به هرحال موقعی که من از اردبیل رفتم سال ۷۶استاندار اردبیل جناب آقای دکتر احمدی نژاد بودندومن هم فرصت نکرده بودم مسایل سیاسی اردبیل را پیگیری نمایم همینقدر میدونستم که استاندار عوض شده اما دقیق نشده بودم تا عکس استاندار را ببینم یا ....به هر حال ضمنا آقای سبزعلیزاده هم گفته بودند  که در محل دیگری مشغول به کار میشوید فعلا بمانید تا تصمیم گیری کنم

         به یاد دارم بعد از ظهر یکشنبه یک روز برفی بود فکر کنم ساعت ۸.۳۰ویا چند دقیقه مانده به۹بود که براساس تاکید انجامیافته شیفت کاری ما تا ۱۰شب بود دفتر تنها بودم وبه حیاط استاندار خیره شده بارش برف را نگاه میکردم که متوجه شدم ۲نفر از کنار اتاق من رد شدند با گفتگویی که باهم داشتند وارد اتاق من شدندیک نفر مسن حدود ۵۰ساله که کاشن رنگ روشن روی پیراهن کاموا پوشیده بودند ودومی فرد جوانی که بعد ها فهمیدم محافظ آقای استاندار بودند

         حاج سید حمید طهایی استاندار محترم اردبیل بودندپس از سلام وعلیک شروع کردند که مجلات وروز نامه های که روی میز بود را ببینند در حین این کار فرمودند <<پس همکار جدید ما شماهستین؟>> عرض کردم اگه اجازه بفرمایید فرمودند<<قبلا نهضت بودین؟ چه رشته ای خوندین؟>>عرض کردم ادبیات فارسی خوندم ضمنا الان هم نهضت هستم خنده ملیحی فرمودند:وگقتند<<دستخطتتون چطوره >> عرض کرده نظر حضرتعالی مهم است اما من نوشته های خودم را میتونم بخونم وایشان هم لبخندی زدند

         تازه اونموقع آقای طهایی اسمم را پرسیدند وگفتند میتونی یک در خواست برای من بنویسی عرض کرده چه درخواستی وفرمودند هر چی میخواهی بنویس (راستش را بخواهید در دوران دانشجویی نماینده دانشجویان بودم وپس از دانشجویی هم اونقدر درخواست نوشته بودم که دیگر کاری راحتتر از نوشتن درخواست سراغ نداشتم)دستم به قلم برم ودر خواستی نوشتم ایشان با دقت درخواستم را خواندند البته متوجه شدم که نگاهی هم به دستخطم دارند به هرحال به راحتی میتوانستم رضایت را از چهره آقای استاندار بفهمم به هرحال ایشان درخواست من را روی میز گذاشتند وبه اتاق کارشان رفتند

نوشته شده توسط نادربیننده در ساعت 9:43 | لینک  |